دفتر تبليغات اسلامى شعبه خراسان
267
مسائل مستحدثه پزشكى ( فارسى )
عضو ، هر جزئى از مجموع جداست ؛ مانند دست ، پا ، گوش و غير آن ؛ و اعضاى رئيسى بدن ، آنهايند كه اساس نيرو و توان آدمى هستند و بقاى شخص ، نيازمند آنهاست ؛ و قلب و مغز و كبد مىباشند ؛ و نيز اعضايى كه بقاى نوع انسان بستگى به وجود آنها دارد ، از اعضاى رئيسىاند ؛ مانند سه عضوى كه گفته شد به همراه بيضهها . به جز اين چهار عضو ، ديگر اعضا ، غير رئيسىاند . « 1 » با استفاده از سخنان اهل لغت و تبادر ، مىتوان دريافت كه « عضو » ، هر جزئى از بدن است ؛ ولى چون نزد قدما ، جداسازى قصابى بوده است ، عضو را به هر گوشت فراهم آمده بر استخوان تعريف كردهاند ؛ و از آنجا كه مدّ نظر متأخّران جداسازى تشريحى بوده است ، عضو را به رئيسى و غير رئيسى تقسيم كردهاند . علّامه مجلسى در كتاب بحار الأنوار ، تشريح بدن و اعضاى آن را يادآور شده و براى اعضاى تشريحى و اجزاى آنها واژهء « اعضا » را به كار برده است . « 2 » همچنين از بررسى روايات ، آشكار مىشود كه بر اجزاى بدن و اجزاى آن اجزا ، عضو گفته شده است . « 3 » مراد از عضو ، همان جزء است ؛ ولى هر جزئى مقصود نيست ؛ بلكه مراد از عضو ، جزئى است كه داراى عمل و وظيفهء مستقل مىباشد . ازاينرو ، اطلاق جزء ، بر جزئى كه وظيفهء مستقل ندارد ، مجازى است و مقصود از « وظيفهء مستقل » ، كار و نقشى است كه تحقّق آن نيازمند مباشرت ديگرى نباشد . به هر حال ، عضو و جزء به يك معناست ؛ ولى با پيشرفت علم و اكتشافات جديد ، پيوسته تعداد اعضا و اجزاى بدن افزون مىشود ، تا آنجا كه هر سلول بدن عضو شمرده مىشود ؛ زيرا داراى عمل مستقل است ، بلكه اجزاى درون سلّولى و محتويات هستهء سلّول - مانند كروموزومها - را مىتوان عضو ناميد . و عمل پيوند امروزه ، گاه به معناى جاىگزينى يك سلّول به جاى ديگرى است و گاه
--> ( 1 ) . محيط المحيط ، ص 610 . ( 2 ) . بحار الأنوار ، ج 59 ، ص 1 - 59 . ( 3 ) . ر . ك : المعجم المفهرس لألفاظ الوسائل ، ج 5 ، ص 2929 ، مادهء « عضو » .